تبليغاتX
روشنی را بچشیم

"يا لنگر زمينو آسمو

 

ما نميدنوم تو بيهتر ميدني

يا علي ، يا علي يا علي ...."

 

بكله چي كار موني خداره ترسندي يواش تر دعا كو

 

بازم بايد بلند شم برم بيرون

همه ي كارهاي بكله رو مي پسندم الا اين مناجات هاي ترسناكش رو

وقتي پشت سرش نماز مي خونم دعا دعا مي كنم يادش بره

 

هميشه همين طور با سر و صدا بودي 

وقتي سلام مي كردم و جوابم   همراه  سيلي نوازشگرانه  داده مي شد كه البته از نظر اونا

چاشني محبته

وقتي دائم گله مي كردي و مي گفتي كه من تنها نوه ات نيستم و به حرفت گوش نكردم

وقتي اعتراض كردي

وقتي خواهش كردي

وقتي مسخره ام كردي

 

من نديدمت

حالا چي شده ، اون  بابابزرگ كجا رفته

پاتوقت شده همون تخت اتاق قديمي كه سالهاي پيش مادربزرگ سرطان گرفت و رفت

همون اتاقي كه وقتي براي اولين بار مي خواستي بياي چقدر براي تنگ شدن قلمروم اخم كردم و دعا كردم كاش خوشت نياد و نموني

حالا اين معده تنها جايي كه به قول خودت زنده اس و امانتو بريده

.

.

.

بلند شو بكله

پاشو و دوباره بزنتم

حداقل براي يه بار هم كه شده منو بشناس

صدام كن و بگو ليواني ، دستمالي چيزي دستت بدم

 

اون ديگه نمي تونه بلند شه

سرطان معده داده ذره ذره مي برتش

و من هيچ كاري نمي توانم بكنم

به زودي بايد بره

تنها

جايي مثل همون جاده ي خاكي و بي آب وعلف كه چقدر شاكي شدي

حالا بايد تنهايي اون راه و بري

 

مي گن اين روزا حاجت ها بدجوري روا مي شه

براي پدر بزرگم خيلي دعا كنيد

 

+ نوشته شده توسط m در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 6:5 |