تبليغاتX
روشنی را بچشیم

گاهی از اینکه بعضی موضوعات پیش پا افتاده اینچنین آزارم می دن

به شدت خشمگین می شم

انگار راه فراری نیست

گاهی ذهنت اونقدر مغشوش می شه که دلواپسی وحشتناکی برات رقم می زنه

همه ی چیزهایی که روزی بی اهمیت می خوندی

ناگهان بزرگترین دغدغه زندگیت می شن

نمی تونم منکر بشم کم کم دارم زندگی کردن اونا رو می پذیرم

گرچه همنشینی با اونا آزارم می داد

و شوخ طبعی های خشن و دور از نزاکت به شدت ناخوشایند بود

 

اما آیا همیشه وضعم بهتر از اونا بوده

آیا خیلی با اونا فرق داشتم

 

چقدر زمان طول کشید تا بدونم چقدر زیاد نمی دونم

چقدر دیگه طول می کشه تا چیزهایی که نمی دونم رو بیابم

 

 

 

+ نوشته شده توسط m در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:29 |