همه اومده بودن
به گمونم عزا بود
اما هيچ وقت نفهميدم كي مرده بود
همه بودن
حتي بچه هاي فدا
فقط موسوي بود كه لباس سياه پوشيده بود
و جعفري ها
و ندبه
به اندازه يك روز زمزمه مي شد
رنگي از اندو ه نبود
انگار همه راضي بودند و قانع
عطر هاي گرون قيمت جاي گلاب و گرفته بود
و شيريني ها
درست لحظه اي كه بي اختيار تحت تاثير قرار گرفتم
بلندم كردن و بردنم
كاشكي نمي رفتم
انگار خبر مردن آدمي كه فقط مي تونستم از
وحشت صورت ها عمق فاجعه ش رو حدس بزنم تاثيري بر نياميخته بود
فقط انگار محض خالي نبودن عريضه همه وانمود به تاسف مي كردن
انگار دونستن و رسوندن قدرت گرفته بود
ندبه تمومي نداشت
هوس بچگونه اون موقع چرا سر باز زده بود
اون انباري
و من چقدر دويدم
براي ديدنش
گرفته و مغموم بود
اون طرف مراسم ديگه اي بود كمي واقعي تر
بچه ها همه شاد بودن و بي خيال
ولي همه حواس پرتي كه بازي بود همه به نديدن زدن
بار ديگه كه بخوام بريم مشهد با هم مي ريم
.
همه رفتن
ندبه تموم شده بود
فقط چرا ماشين ها بوق مي زدن
+ نوشته شده توسط m در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت
2:18 |
