تبليغاتX
روشنی را بچشیم
وحشت كرده بودم

اين اولين بار نبود روحم چنان به درد بياد كه جسمم با تمام وجود حسش كنه
با اين وجود اونقدر زنده بود كه وقتي بلند شدم براي چند لحظه شك كردم هست يا نه؟

خراش هاي روي دستم
و سوراخي كف پام اونقدر دردناك بودن كه مجبور شدم براي مدتي با احتياط راه برم

عوض شده بود
برعكس همه ي اون چيزي كه من تصورشو مي كردم
ديگه مجبور نبودم مدت ها وقت تلف كنم تا تصادفي وانمود به ديدنش كنم

و من چقدر زود باور كردم به چنگ اوردمش

اما شايد با تمام تلاشم براي شاد نشون دادنم ته دلم ترديد داشتم
و رفتار تصنعي ام كه تنها خودم قادر به دركش بودم وانمود مي كردم خوشبختم

زياد طول نكشيد بدونم بازيگر اصلي من نبودم

با تمام توانش پاشو رو پدال گذاشته بود ومن تنها با اضطرابي اميخته از ترس - خوشي و هيجان به جلو
ماتم برده بود

يه ترسي مرموز تو تمام بدنم رخنه كرده بود
ترسي كه هميشه قبل از وقوع عايدم مي شه و
بعد به  يقين  مي رسه

با اين وجود درخواست كمكم تصنعي  بود و من با همه ي اطمينانم پشت هم تقاضا مي كردم
شايد مصرانه فقط انتظار توجه يه نفر رو داشتم

باني همين حادثه

بيشتر از تصورم زمان تلف شد اما
وقتي به خودم اومدم  رفته بود

عهد كردم هرگز سراغي ازش نمي گيرم

اما انگار روشني صبح كابوسم و با عهدش محو كرد
+ نوشته شده توسط m در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 1:53 |