تبليغاتX
روشنی را بچشیم

چقدر از اين دوري خوشحالم

مگر قلب آدمي زاده ي چيست؟

چرا بايد تويي كه جدا نا گشتني بودي را ترك گويم و شاد باشم!

مي دانم كه مر ااز اين بابت خواهي بخشود!

آيا مراودت واپسين من به راستي گزيني از تقدير من نبودند تا قلب مرا بترسانند؟

اما من بي تقصير بوده ام؟

چه مي دانستم كه جذبه ي گستاخانه يي كه با گفت و گويي پيش آمد شوقي در دلم پديد مي آورد

با اين حال آيا من كاملا بي گناهم؟

مگر نه اينكه من تمايلاتش را بيدار ساختم.....

مگر من خود با جلوه هاي راستين عواطف طبيعتش

( با آنكه بسي تمسخر آميز نبوده اند اما ما را به خنده وا مي داشتند ) بس سرخوشي نكردم؟

راستي

چيست ؟

اين آدمي كه از خود شكوه مي كند؟؟

مي خواهم به تو قول دهم تا خود را اصلاح نمايم

ديگر نمي خواهم آن اندك آلايشي كه سرنوشت فراروي ما نهاده را

( آنسان كه تا امروز انجام داده ام ) را نشخوار كنم

قصد آن دارم تا از حال لذت برم و گذشته نزد من ناگزير از گذشتن است

حق به جانب توست

رنج در ميان آدميان كمتر بود اگر ايشان

( خدا مي داند ز چه رو – با چنين سماجت به كمك نيروي تجسم)

خود را سرگرم نمي داشتند تا خاطرات نا گوار گذشته را فراخوانده ؛

زان پيش كه حتي دمي از حال را دريابند

سوء تفاهم و كاهلي گاه بيش از مكر و خباثت ، اشتباهات در دنيا را سبب مي شود

لااقل در مورد دوم بي شك كمتر دخيل اند

 

 

یوهان ولفگانگ گوته

با اندکی تلخیص و تصرف

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 0:18 |