"زن هيچ وپوچ" زن اروپايي هم نيست ،
زني كه "همسر" يك خانواده ي برابرومتشابه هم اند وهر دو دربيرون كار مي كنند ودردرون خانه خانه داري ؛ وقتي دختربود ، درست مثل پسر، آزاد بود وازهمه چيز
برخوردار ودرجامعه رشد كرد ودربرخوردها تجربه اندوخت وهمه چيزرا ديد وهمه تيپ راشناخت ، راهها وبيراهه
وتفريح كرد وتحصيل وآشنايي را كتاب و انديشه ودرس زندگي و تخصص كار ورسيدن به استقلال اجتماعي ودرآمد مستقل اقتصادي وسپس انتخاب رفيقي به نام شوهر و"شريك زندگي ".
زن "هيچ و پوچ " زن خانه دار هم نيست ،
زني كه درخانه ي پدر فقط بزرگ شده است ودرخانه ي شوهر خانه داري مي كند ، شوهر داري وبچه داري وآشپزي و اداره ي داخلي زندگي .
زن "هيچ وپوچ"
همين زن خانه نشين است كه فقط به درد كارخانه داري مي خورد وبچه داري . اما چون امكانات مالي دارد كلفت وآشپز ونوكر ودايه استخدام
مي كند واين ها خانه داري مي كنند وبچه داري واو زن خانه داري مي ماند كه خانه داري نمي كند . چون روستايي نيست درمزرعه توليد كار
نمي كند ؛ ؛ چون اروپايي نيست كارخارج ندارد ؛ چون تحصيلكرده نيست فكرنمي كند ؛
چون سواد ندارد كتاب نمي خواند ونمي نويسد ؛ چون نياموخته صنعتي وهنري ندارد وچون دايه دارد بچه شيرنمي دهد؛ ؛ وچون كلفت گرفته خانه داري ندارد ؛ چون پرستاردارد بچه داري نمي كند ؛ چون آشپزدارد غذا نمي پزد
.
پس اين چه جور موجودي است ؟
پس اين موجود زنده چي كارمي كند ؟
چه نقشي دراين دنيا دارد ؟
هيچ !
مگر مي شود زني جزء هيچكدام از تيپ هاي موجود شرق وغرب ، قديم وجديد نباشد ؟
نه زن مزرعه ، ، نه زن اداره ،
، نه زن مدرسه ، نه زن بيمارستان ، نه زن هنرونه زن علم و كتاب وقلم
آخراينها كارشان چيست ؟ اينها ؟ "خانم خانه"اند . مصرف وفقط مصرف .
وقتشان را چگونه مي گذرانند؟
وقتشان را ؟
اتفاقا ً خيلي هم مشغولند وشب وروز گرفتار،
ً چه مي كنند؟
، حسدورزي ، تظاهر، تجمل، رقابت ، تهمت، تكبر، ادعا ، خودنمايي، ناز، ادا، عشوه، ، دروغ.
هميشه ، مي توانست اين "خلأ" وحشتناك عمروپوچي وجودش را پركند؛
هفته اي يكبارسميناري بود تا بنشينند وهريك ازبزرگترين وافتخارآميزترين حادثه ي زندگي ، به راست يا به دروغ
، براي هم حكايت كنند وفخرفروشي ها وخيال پردازي ها
! شگفت اين كه همه نيزبه بي پايگي اين تظاهرات واقف اند اما چون هريك ، به نوبه خود ، چنين نمايشي را دارد ، هركدام
دروغهاي ديگري را با هيجان واعجاب ودلبستگي دقيق وابرازاحساسات گوش مي دهد وباور مي كند تا هنگامي كه نوبت خودش مي شود
وامروزهبه جاي آن ها ،"انجمن هاي زنان" درنام ها ي مختلف باز
شده و خانم ها را در درون خانه ها به اين حمام هاي سرد بي آب وبي بخارزنانه مي خواند .
پارتي هاي شبيه مذهبي با مذهبي قديم هم ديگر دارد جمع مي شود ؛ سفره هاي نذري وروضه هاي فصلي ومجالس عقيقه وقرباني وزايمان و
آش پشت پا وفعاليت هاي عروس يابي وصيد داماد و غيره وغيره - كه وي درزير پوششي از مذهب با سنت ورسم ، تنهايي وبيكاري خود را
كتمان مي كرد وبه او احساس يكنوع مثبت بودن وفعاليت ومسئوليت وبيا وبرو وكشمكش وقيل و قال وحساسيت وطرح ونقشه وهدفهاي
دروغين مي بخشيد وبه او مجال نمايش زيبايي ومد وتوالت وجواهر ومفاخرخانوادگيش را مي داد - كم كم ازرنگ ورونق مي افتد ؛ خانم هاي
جوان تر ديگر به زور و رودربايسي درآن مجالس شركت مي كنند ودراين جمع قافيه ي نچسب وخنك وغريبه اي به خود مي گيرند وپيداست
كه در جستجوي فرارند.
اما دختر اين خانم - كه متعلق به نسل وفصل ديگري است -دريك "عالم برزخ" زندگي مي كند . برزخ به دومعني . اين عالم "خانم بزرگ" براي
او مجموعه اي از حماقت ها ي مرسوم ومجسم است و سربنديهاي زشت خفه كننده !
دوره ها وجلسه ها وسفره ها او را مي خواهند درعصربوق نگهدارند و براي اوكه كتاب وترجمه ورمان وآثارادبي امروز و هنرمطرح است و
كم وبيش ، روح فرهنگ جهان را حس كرده است ودرمدرسه ، بويي ازدرس و دانش وپيشرفت استشمام كرده ، خطبه ها ي سرسفره ها و
روضه هاي زنانه - كه غالبا "مداحهاو روضه خوانهاي بي سواد را خبر مي كنند -وبه خصوص دنباله هاي خسته كننده ي آن قابل تحمل نيست .
مي خواهد بگريزد . اما به كجا؟
صداي دعوتي كه او را درقطب مقابل به خود مي خواند ازپارتي ها است و سورپريزها وبارها و
كلوب هاي شبانه كه عده اي كه او را تنها به عنوان يك "شكارمفت جنسي" مي نگرند، انتظارش را مي كشند.
اما وي مي خواهد به شخصيت انساني وبه ايمان واخلاق وفاداربماند
ولي مي بيند كه آنچه مادروپدر وعمو و ملاي محل ، به نام دين واخلاق وشخصيت وعصمت وتقوي و....،به او عرضه مي كنند كلكسيوني
است از"نه" ، "نرو" ، "نكن" ، "نخوان" ، " نبين" ، "نگو" ، "نشناس" ، "ننويس" ،"نخواه" ،"نفهم" .
مي بينيم كه مادر دريك نوع "پوچي وعبث مرفه" زندگي مي كند ؛ نه هدفي ، نه مسئوليتي ، نه فلسفه ي زندگي ئي ،ونه معناي بودني ........
پول دارد ودرد ندارد . وهيچ مايه اي خلأ عمرش را ، درشبها وروزهاي مكرر خانه اش را پرنمي كند؛ ناچاربه خريد بيرون مي زند ودرزير
چادر، كمبود نمود وجلوه اش را با تفنن وافراط درجواهروتوالت وتنوع وگران خريهاي اعجاب آوري كه دراو و ديگران هيجاني ايجاد كند
جبران مي كند .
اما دخترش ، اين عجايب تكانش نمي دهد ، اودر هواي ديگري نفس مي كشد ؛ او همچون عروسك كتاب دوم دبستان ، ميان دو بچه ي ريش دار
نفهم گيركرده است وهركدام او را گرفته اند و به سختي به سوي خود مي كشند تا عروسك تكه تكه مي شود ، وله ومتلاشي مي شود .
ومي بينيم كه مي شود وشده است !
احساس مي كند كه گويي او ، تنها به جرم دختر بودن، يك "جنس قاچاق خطرناكي " است كه بايد درگوشه ي خانه مخفي بماند تا يك "قاچاقچي محرم " بيايد واو را به حرامسراي خودش ببرد ودرآن جا ، تنها صحنه ي جولان وجودش فاصله ي مطبخ وبستر باشد ، كه به او فلسفه ي وجودي مي دهند و أقا، حتي دراحساسات مذهبي وجلسات ديني اش او را شركت نمي دهد ؛
برگرفته از كتاب "زن"
اثر علي شريعتي با تلخيص
.
