تا خدا فاصله اي نيست بيا
تا خدا فاصله اي نيست بيا
با هم از پيچ و خم سبز گياه ،تا ته پنجره بالا برويم و ببينيم خدا پشت اين پنجره ها لحظه اي كاشته است
تا خدا فاصله اي نيست بيا
با هم از غر بت اين ناداني،سوي انديشه ادراك افق ،مثل يك مرغ غريب ،لحظه اي پر بزنيم
كاش مي شد هر سطح پر از روزن دل ،بستر سبز علف هاي مهاجر مي شد
يا همان فهم عجيب گل سرخ
يا همين پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از اين سادگي مبهم ترس ،ببرد تا خود آرامش فهم وصال
تا خدا فاصله اي بود اگر
من چه مي دانستم كه اقاقي زيباست ،يا گل سرخ پر از سرّ خداست
يا اگر بود كه من لاي اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبيح نمي نو شيدم
و از آن رويش مرطوب شعور من و تو در دل گرم و پر از شور ا ميد
خطي از عشق نمي فهميدم
من به پرواز خدا در دل من ،در دل تو، مثل هر صبح پر از آيه ي نور ،بارها معتقدم
و قسم مي خورم اين بار به هر آيه ي نور ،
تا خدا فاصله اي نيست بيا

