اگر بهشت جائی بود در آن سوی مرگ و آخرت جهانی در آن سوی دنیا راه روشن بود
می رفتم و می دانستم چگونه بروم و می پرسیدم که چگونه باید رفت
اما دنیای من خود منم
همین که اکنون هستم
و آخرتم و بهشتم : انکه باید باشم
و میان این دو راهیست به درازای ابدیت
ابدیت؟
لایتناهی
راهی که هر چه می رویم به انتها نمی رسیم
چنان که هر چه می رویم طولانی تر می شود و هر چه نزدیکتر / دورتر
و اساسا به سوی خدا رفتن چنین است
و علی......
که با شتاب یک روح سبکبار / چه می گویم؟
با شتاب خودش به سمت "او" پر می کشد و هرگاه
که سر بر می دارد تا ببیند تا کجا رسیده
از وحشت / ترس از دور ماندن و غربت و فاصله
می گرید و بیهوش می شود
بخش پایانی هبوط در کویر
علی شریعتی
+ نوشته شده توسط m در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت
6:44 |

