تبليغاتX
روشنی را بچشیم

آه از پیچیدگی زندگی انسان

در آغاز فقر بی آلایش / پر احساس

هر چیز زیبایی آرزویش را بر می انگیخت

با این حال گویی دیواری در مقابلش قد می کشید

گویی قوانینی می گفتند : ( اگر مایل داری میتوانی مفتون هر آنچه زیباست شوی اما

تنها با درستکاری به آن نزدیک شو.

سنت ها می گفتند( به جز کار شرافتمندانه نمی توانی وضعت را بهتر سازی)

اما

اگر کار شرافتمندانه بی پاداش باشد

اگر تحمل آن سخت باشد

اگر راهی سخت کند و طولانی باشد ، که هرگز به زیبایی نمی رسد

بلکه پاها وقلب را خسته کند

اگر وسوسه سر در پی زیبایی نهادن آنچنان باشد که راه ستوده را رها کنی

و راه کم وبیش منفور را که تندتر تو را به رویاهایزیبایی می رساند درپیش گیری

چه کسی نخستین سنگ را پرتاب خواهد کرد؟

اغلب نه بدی

بلکه آرزوی چیزی بهتر است که انسانها را به راه خطا می کشاند

نه بدی

بلکه خوبی است ه ذهن انسان عاطفی و نا آموخته به دو استدلال را می فریبد

 

آه از این تلاش های نابخردانه قلب انسانی

به تو می گوید به پیش به پیش

هر جا که زیبایی تو را می کشاند به دنبالش می روی

خواه طنین زنگوله گوسفندی یکه وتنها در دشتی آرام

یا درخشش زیبایی در بیشه ها

یا برق روح در چشمانی گذرا

قلب تو آنرا می شناسد و واکنش نشان می دهد

سر در پی اش می گذاری

تنها زمانی که پاهایت از راه رفتن خسته می شوند

و امید عبث می نماید دلتنگ و ناکام از رفتن باز می مانی

اما بدان که نه تو سیراب خواهی شد نه کامیاب

روی صندلی در کنار پنجره به جلو وعقب تاب خواهی خورد

همچنان نا سیراب به خیالپردازی خواهی پرداخت

غرق در رویای خوشبختی که هرگز احساسش نخواهی کرد

                                              برگرفته ازبخش پایانی

                                        کتاب کاری اثر تئودور درایزر با اندکی تغییر

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 11:51 |

دوست دارم تمام چیزای خوبم و بدم اما حتی یه لحظه بیشتر نمونم

همون لحظه های سخت وعذاب دهنده ای که بارها وبارها تجربش کردم.....

ما خیلی بیشتر از اون چیزی که هستیم می دونیم

و بیشتر از آنچه که بهمون می گن حالیمونه

اما تعجب می کنم چرا وقتی لحظه ای می یاد که باید نشون بدیم

پا پس می کشیم ، جا می زنیم و تمام اون تئوری ها رو به زمین می کوبیم

سخت...

سخت که حرف هایی برای گفتن داشته باشی و نتونی بگی

که نه اجازه شونو نداری ؛ تو قدرت بیانشونو از دست دادی ///

بارها و بارها تو دهنت مزه مزهشون کردی ؛ جمله بندی می کنی اما

انگار که مخاطبی براشون پیدا نمی کنی

همونجا می مونن

بده که فکر کنی بعضی وقت ها برای  گفتن باید خودتو تا سطح شنونده تنزل بدی

بده که فکر می کنی کسی متوجه حرفات نمی شه

 

 

ومن جز تو ای الهه خوبی ها مخاطبی برای حرفام پیدا نکردم

عجیب که هر چی نزدیک تر می شی بیشتر احساس تنهایی می کنی

و دور تر ودورتر ........

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 11:34 |