تبليغاتX
روشنی را بچشیم
+ نوشته شده توسط m در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 15:57 |

خوب

بد

زشت

زيبا

 

اين روزا تفاوت چنداني ندارن

و هيچ چيز ارزش تجربه كردنو نداره

اونقدر فاصله شون باريك شده كه

 هر آن ممكنه جاي همديگه اشتباهشون بگيري

 تو تمام مدت سعي مي كني

كاري كه به نظرت درسته رو انجام بدي

انجام هم مي دي اما

مي بيني با اين كارت

دل يه نفرو بد جوري شكستي

اونوقت كه صداي خدا رو ميشنوي كه مي گه:

مبادا دل مومني رو بشكني  كه جايگاه منو شكستي

 

وتو مي موني بين دوراهي

 

در حقيقت اين روزا

چيزي كه دغدغه ذهنم شده اتهامي هست

كه به پدر ومادم نسبت مي دم

كه نه پدر مادر خودم

همه ي اونا

بهمون گفتند :

زندگي يعني اينكه اونقدر بزرگ شي

 تا بتوني خودت تصميم بگيري

براي آيندت

آينده يعني : تشكيل خانواده دادن

بچه هاي خوب تحويل دادن ،

 سرو سامونشون دادن

ودر نهايت ترك كردن

و ما ياد گرفتيم

جز اين آرزويي نداشته باشيم

وجز اين به چيزي نينديشيم

 

گذشت زمان اما

 پوچ بودن وتو خالي بودن همه ي اونا رو بهمون نشون داد

وما بدجوري گير كرديم بين دو راهي

اين وسط نه كسي بود كه دستمون بگيره

و نه هدفي داشتيم كه بهشون برسيم

و حالا بايد تصميم بگيريم

چون زندگي زماني براي معاوضه نداره

+ نوشته شده توسط m در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 14:21 |