تبليغاتX
روشنی را بچشیم


بدينوسيله به اطلاع مي رساند مراسم ختم مرحوم ابراهيم كربلايي جعفري

روز جمعه ساعت 9 الي 2 بعد از ظهر مي باشد

لذا از كليه دوستان و آشنايان دعوت مي شود با حضور خود سبب تصلي روح آن مرحوم  شوند

مكان : جاده كرج – قزوين ، بعد از كمالشهر ،  شهرك رضوانيه ، مسجد ابوالفضل عباس

 

 

+ نوشته شده توسط m در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 2:0 |

"يا لنگر زمينو آسمو

 

ما نميدنوم تو بيهتر ميدني

يا علي ، يا علي يا علي ...."

 

بكله چي كار موني خداره ترسندي يواش تر دعا كو

 

بازم بايد بلند شم برم بيرون

همه ي كارهاي بكله رو مي پسندم الا اين مناجات هاي ترسناكش رو

وقتي پشت سرش نماز مي خونم دعا دعا مي كنم يادش بره

 

هميشه همين طور با سر و صدا بودي 

وقتي سلام مي كردم و جوابم   همراه  سيلي نوازشگرانه  داده مي شد كه البته از نظر اونا

چاشني محبته

وقتي دائم گله مي كردي و مي گفتي كه من تنها نوه ات نيستم و به حرفت گوش نكردم

وقتي اعتراض كردي

وقتي خواهش كردي

وقتي مسخره ام كردي

 

من نديدمت

حالا چي شده ، اون  بابابزرگ كجا رفته

پاتوقت شده همون تخت اتاق قديمي كه سالهاي پيش مادربزرگ سرطان گرفت و رفت

همون اتاقي كه وقتي براي اولين بار مي خواستي بياي چقدر براي تنگ شدن قلمروم اخم كردم و دعا كردم كاش خوشت نياد و نموني

حالا اين معده تنها جايي كه به قول خودت زنده اس و امانتو بريده

.

.

.

بلند شو بكله

پاشو و دوباره بزنتم

حداقل براي يه بار هم كه شده منو بشناس

صدام كن و بگو ليواني ، دستمالي چيزي دستت بدم

 

اون ديگه نمي تونه بلند شه

سرطان معده داده ذره ذره مي برتش

و من هيچ كاري نمي توانم بكنم

به زودي بايد بره

تنها

جايي مثل همون جاده ي خاكي و بي آب وعلف كه چقدر شاكي شدي

حالا بايد تنهايي اون راه و بري

 

مي گن اين روزا حاجت ها بدجوري روا مي شه

براي پدر بزرگم خيلي دعا كنيد

 

+ نوشته شده توسط m در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 6:5 |
آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 10:1 |

هميشه وقتي منع مي شي تو ي هر كاري

 برات

روياي شيريني مي شه كه ممكنه تا مدت ها برات ناشناخته باقي بمونه

 

به محض اينكه فرصت انجامشو به هر طريقي پيدا مي كني شيريني اش رو از دست مي ده

مزه مزه  كه مي كني مي بيني هيچوقت  شيرين نبوده

 

يادمه خوابي كه ماه ها برايش نقشه كشيده بودم چطور بعد از بيداري پشيمونم كرد

و مسافرت هام

بيش از بيش  اميالمو سركوب كرد  

 

تقريبا تمام خوشي از دست رفته بود

 

وقتي فرصتش هست تنها همون لحظه فقط اون موقع

 

اگه بزاريش بر

 ممكنه براي هميشه تمام احساسشو با خودش ببره

 

اونوقت حتي بعد از گذر مدت ها بر نمي گرده

 

 و تو مي موني با همه سردي كه بيش از اين منع شده بودي

 

 

  مصلحت هاي اجباري هيچ و قت بي دليل نيستند  
+ نوشته شده توسط m در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 12:32 |

سه سال پيش

وقتی اومده بودم برای دیدن مجمع فدا با همه ی بچه هاش َ

آدم هایی دیدم با یه عالمه شور ُ نشاط و امید

دو  سال پیش

نویدها کمی رو به افول می رفت اما کسی جرئت پیاده شدن نداشت

دودلی می رفت که راهش رو تو دل تک تک بچه ها باز کنه

 

یک سال پیش

راستی پارسال چی شد ؟

و امسال

من بچه هایی دیدم  هر چند مصمم اما

خسته ِ شکسته و نا معلوم

انگار سالهاست از عمرشون گذشته

چی شده ؟

اون همه شور و سرزندگی  کجا رفته ؟

کی این کارو کرده ؟

من نمی دونم

اما اومده بودم 

یکی بهم گفت :

همیشه دیر می رسیم و سهم ما را دیگران خورده اند

یادم رفت بهش بگم من از اول هم سهمی نخواستم

فقط  انگار یه چیزی کمه ......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط m در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 23:27 |

بايد  زودتر از اين رنج آشنايي رو بر خودم هموار مي كردم

اينجا  ديگه ياري دهنده اي نيست

گاهي ناجور  مي خوام برگردم

شايد وا‍‍ژه اي بود كه به درد ديگران نمي خورد و

هيچ كس گنجكاوي گشودنشو نداشت

مانع از اين نمي شد تو جهل خودمون اصرار كنيم و

با اتكا به نفس داوري قاطعي  داشته باشيم

+ نوشته شده توسط m در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:50 |
رابطه هرگز خالق چیزی نیست

این می تواند چیزی را مجسم سازد که بیش از این وجود داشته است
بنابراین هرگز مسئولیت را برگردن دیگری میانداز

دیگری در بهترین حالت یاری می کند که جریانهای پنهان در دریای ذهن تو آشکار شود

(اوشو )

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 13:56 |
دلم برای خدا تنگ است

دلم برای جنگ های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت های کودکی

و ایستادن های مکرر پشت در دفتر

دلم برای معلم هایی که عاشقانه آزردنم

و عشق هایی که بی بهانه آزردم شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است

من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند

و تو هر شب دعا می کنی که فراموش کنی

خاطرات مان چه بلاتکلیف اند

برای اثبات بهترین بودنت چه باید کرد ؟

تا انتخابات قلب تو عادلانه برگزار شود

دیر زمانی است که سکوت کرده ای

عاشق طوفان پس از این آرامشم

چیزی بنویس

حرفی بزن

این بار نپرس

تو بگو چه خبر ..........

+ نوشته شده توسط m در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 13:20 |

 

 

وعده هايي كه گاه و بيگاه تهديدم مي كنند از آغاز كه يادمه

تا حالا پشت سرهم اومدند گرچه برخي با سماجت هر چه بيشتر

روال منطقي زندگيم رو مختل كردند اما به مرور كنار رفتند

قدرت از آن اونهاست يا ضعف من

به هر حال ايستادگي بيشتري رو مي طلبه

ديروز كه براي تحقق روياهامون صراحت بيشتري نشون مي داديم ب

ا ساده دلي و بي تكلفي بهشون اعتراف مي كرديم

شادي نوخواسته اش رو از دست نمي داديم

امروز كه با ترس از دست دادن تصويرهاي ذهنمون طرفيم

 خودخواهي رو در آسيب مي بينيم نا خواسته تمام خوش بختي رو ضايع كرديم

و اين چنين لذت زندگي از دست مي ره

 

كجاييد نگراني ؟

هنوزم از دور وزوزتون به گوش مي رسه

اين توفيق مال عقل نيست

آدم هاي عاقل هر چند اندرزگرهاي خوبي هستند مايه اي از خودشون نمي گذارند

وقلب جز با دلايل قلبي مجاب نمي شه

+ نوشته شده توسط m در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 18:4 |

گاهی از اینکه بعضی موضوعات پیش پا افتاده اینچنین آزارم می دن

به شدت خشمگین می شم

انگار راه فراری نیست

گاهی ذهنت اونقدر مغشوش می شه که دلواپسی وحشتناکی برات رقم می زنه

همه ی چیزهایی که روزی بی اهمیت می خوندی

ناگهان بزرگترین دغدغه زندگیت می شن

نمی تونم منکر بشم کم کم دارم زندگی کردن اونا رو می پذیرم

گرچه همنشینی با اونا آزارم می داد

و شوخ طبعی های خشن و دور از نزاکت به شدت ناخوشایند بود

 

اما آیا همیشه وضعم بهتر از اونا بوده

آیا خیلی با اونا فرق داشتم

 

چقدر زمان طول کشید تا بدونم چقدر زیاد نمی دونم

چقدر دیگه طول می کشه تا چیزهایی که نمی دونم رو بیابم

 

 

 

+ نوشته شده توسط m در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:29 |