تبليغاتX
روشنی را بچشیم

گاهی از اینکه بعضی موضوعات پیش پا افتاده اینچنین آزارم می دن

به شدت خشمگین می شم

انگار راه فراری نیست

گاهی ذهنت اونقدر مغشوش می شه که دلواپسی وحشتناکی برات رقم می زنه

همه ی چیزهایی که روزی بی اهمیت می خوندی

ناگهان بزرگترین دغدغه زندگیت می شن

نمی تونم منکر بشم کم کم دارم زندگی کردن اونا رو می پذیرم

گرچه همنشینی با اونا آزارم می داد

و شوخ طبعی های خشن و دور از نزاکت به شدت ناخوشایند بود

 

اما آیا همیشه وضعم بهتر از اونا بوده

آیا خیلی با اونا فرق داشتم

 

چقدر زمان طول کشید تا بدونم چقدر زیاد نمی دونم

چقدر دیگه طول می کشه تا چیزهایی که نمی دونم رو بیابم

 

 

 

+ نوشته شده توسط m در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:29 |

همه اومده بودن
به گمونم عزا بود
اما هيچ وقت نفهميدم كي مرده بود

همه بودن
حتي بچه هاي فدا
فقط موسوي بود كه لباس سياه  پوشيده بود
و جعفري ها

و ندبه
به اندازه يك روز زمزمه مي شد
رنگي از اندو ه نبود
انگار همه راضي بودند و قانع
عطر هاي گرون قيمت جاي گلاب و گرفته بود
و شيريني ها
درست لحظه اي كه بي اختيار تحت تاثير قرار گرفتم
بلندم كردن و بردنم
كاشكي نمي رفتم
انگار خبر مردن آدمي كه فقط مي تونستم از
وحشت صورت ها عمق فاجعه ش رو حدس بزنم تاثيري بر نياميخته بود
فقط انگار محض خالي نبودن عريضه همه وانمود به تاسف مي كردن
انگار دونستن و رسوندن قدرت گرفته بود
ندبه تمومي نداشت
هوس بچگونه اون موقع چرا سر باز زده بود
اون انباري
و من چقدر دويدم
براي ديدنش
گرفته و مغموم بود
اون طرف مراسم ديگه اي بود كمي واقعي تر
بچه ها همه شاد بودن و بي خيال
ولي همه حواس پرتي كه بازي بود همه به نديدن زدن
بار ديگه كه بخوام بريم مشهد با هم مي ريم
.
همه رفتن
ندبه تموم شده بود
فقط چرا ماشين ها بوق مي زدن


+ نوشته شده توسط m در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 2:18 |

vaghti sorodehaye delam bali shekaste darand

 

ghafiye ra bakhteam

 

vaghti engarehaye zehnam ta enteha sokhteand

 

va zamani ke avare bikasi dar shishehaye eynake badbini foro mirizand

 

zamanike nist anke bayad

 

va ghalbi ke az ebteda nabode

 

angah dar khiyabane tarakom midavam

 

va sokot hame ja ra fara migirad

 

khanjare yek goftan dideganam ra sorkhtar az yek shaghayegh karde

 

va khiyabane sokot miterekad

 

aseman gholgholeist

 

va man saket

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 0:21 |
حرصی سیری ناپذیر درونم رخنه کرده

عکس همه ی تئوری ها مطلوبیت نهایی با شروعش بیشتر و بیشتر می شه

و من گر چه می تونم با تعویق انداختنش فراموشش کنم

اما اطمینانم از منعی که شدم مرددم می کنه

ضیافت دائم تهوع آوره

 و عنادی که تا حالا جایی ندیدم

برام تحیر اوره

+ نوشته شده توسط m در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:14 |
وحشت كرده بودم

اين اولين بار نبود روحم چنان به درد بياد كه جسمم با تمام وجود حسش كنه
با اين وجود اونقدر زنده بود كه وقتي بلند شدم براي چند لحظه شك كردم هست يا نه؟

خراش هاي روي دستم
و سوراخي كف پام اونقدر دردناك بودن كه مجبور شدم براي مدتي با احتياط راه برم

عوض شده بود
برعكس همه ي اون چيزي كه من تصورشو مي كردم
ديگه مجبور نبودم مدت ها وقت تلف كنم تا تصادفي وانمود به ديدنش كنم

و من چقدر زود باور كردم به چنگ اوردمش

اما شايد با تمام تلاشم براي شاد نشون دادنم ته دلم ترديد داشتم
و رفتار تصنعي ام كه تنها خودم قادر به دركش بودم وانمود مي كردم خوشبختم

زياد طول نكشيد بدونم بازيگر اصلي من نبودم

با تمام توانش پاشو رو پدال گذاشته بود ومن تنها با اضطرابي اميخته از ترس - خوشي و هيجان به جلو
ماتم برده بود

يه ترسي مرموز تو تمام بدنم رخنه كرده بود
ترسي كه هميشه قبل از وقوع عايدم مي شه و
بعد به  يقين  مي رسه

با اين وجود درخواست كمكم تصنعي  بود و من با همه ي اطمينانم پشت هم تقاضا مي كردم
شايد مصرانه فقط انتظار توجه يه نفر رو داشتم

باني همين حادثه

بيشتر از تصورم زمان تلف شد اما
وقتي به خودم اومدم  رفته بود

عهد كردم هرگز سراغي ازش نمي گيرم

اما انگار روشني صبح كابوسم و با عهدش محو كرد
+ نوشته شده توسط m در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 1:53 |

دنيا شگفت انگيزي دارن

اونقدر كه طرز زندگيتو به سخره مي گيرن

و به هم وغم زميني تو مي خندن

خلاصه ي حرفشون تو سر خلقت فقط محبت

محبتي كه تو رو از خودت اونقدر دور مي كنه

كه ديگه خواستني هايي كه تنها مايه حقارتن

رو نمي خواي

اونوقته كه همه ي خلق بخشي از وجود خودت مي شن

كربلايي احمد يكي از همين عارفاست كه حالا مزارش توي قم

 

بد نيست به مناسبت اين روزا پاي حرفاش در مورد امام حسين بشينيم

 

" زماني در اين فكر بودم كه خداوند متعال به بعضي از دوستانش عنايت خاص كرده و به آنان جلوه ي را نشان داده كه تا ابد مجذوبشان نگاه مي دارد

اما چرا خداوند به همه ي خلقش آن جلوه ي اصلي را نشان نمي دهد؟

اگر همگان ان جاذبه ي الهي و بارقه معنوي را ببينند

ديگر هيچ موجود ناخلفي باقي نمي ماند

در همين افكارات بودم  كه از عالم معنا به من فهماندند كه

فلاني در چه اوهام بي حاصلي سير مي كني؟

يك گوشه از خودم را به اين عالم فرستادم

نگاه كن كه اين جماعت چه بلايي بر سرش آوردند؟

و مرا متوجه بدن پاره پاره و خون آلود حضرت ابا عبدالله الحسين (ع)

كردن

به اين واسطه به من حالي كردن كه امام حسين(ع) همان جذبه بي نظير الهي است كه همه ي خلايق به واسطه او رستگار خواهند شد

+ نوشته شده توسط m در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 1:9 |

تا وقتي بچه اي

 براي سرگرميات دنبال تفريحات ساده وبي غل وغشي

اسباب بازي ، خوراكي هاي رنگارنگ  و پوشيدني هاي متنوع

هرچيز ساده اي در اون وقت كه قهقه اي رو از دلت بيرون مي كشه

قادره گلوله هاي اشكت رو هم بي هيچ مقاومت بچگونه اي بيرون بندازه

شاديات بي بهونه يكي يكي مي يان تا تو لحظه هاتو بگذروني

 

جوونتر كه مي شي

سرگرميات مسئله هايي مي شه كه براي شادي بايد حلشون كرد

اينبار آدم ها اسباب بازي هاي متحركي مي شن كه مي يان روزاي زندگيت و شب كنن

تنها فرقش اينه كه اين دفعه تويي كه ازشون رو دست مي خوري

ديگه تو نيستي كه مي شكنيشون

بود و نبودشون هم دست تو نيست

در واقع حق انتخاب ازت سلب مي شه

 

بزرگتر كه مي شي براي دووم آوردنت

دوباره به همون سرگرمي هاي پستت پناه مي بري

اينبار اونقدر محتاط شدي كه از همه واهمه داري

و فقط براي گول زدن خودت عناوين پر طمطراق روشون مي زاري

 

و بعد

 اگه رمقي برات مونده باشه

دنبال كارايي مي گردي كه مثلا با  رفاهت  تضادي نداره

همه ي اون زورزدن هايي كه انتهاش ارضاي خواسته هاي پست ماديه

تا رفتنت رو كمي وقفه بندازه

 

+ نوشته شده توسط m در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 1:43 |

چقدر از اين دوري خوشحالم

مگر قلب آدمي زاده ي چيست؟

چرا بايد تويي كه جدا نا گشتني بودي را ترك گويم و شاد باشم!

مي دانم كه مر ااز اين بابت خواهي بخشود!

آيا مراودت واپسين من به راستي گزيني از تقدير من نبودند تا قلب مرا بترسانند؟

اما من بي تقصير بوده ام؟

چه مي دانستم كه جذبه ي گستاخانه يي كه با گفت و گويي پيش آمد شوقي در دلم پديد مي آورد

با اين حال آيا من كاملا بي گناهم؟

مگر نه اينكه من تمايلاتش را بيدار ساختم.....

مگر من خود با جلوه هاي راستين عواطف طبيعتش

( با آنكه بسي تمسخر آميز نبوده اند اما ما را به خنده وا مي داشتند ) بس سرخوشي نكردم؟

راستي

چيست ؟

اين آدمي كه از خود شكوه مي كند؟؟

مي خواهم به تو قول دهم تا خود را اصلاح نمايم

ديگر نمي خواهم آن اندك آلايشي كه سرنوشت فراروي ما نهاده را

( آنسان كه تا امروز انجام داده ام ) را نشخوار كنم

قصد آن دارم تا از حال لذت برم و گذشته نزد من ناگزير از گذشتن است

حق به جانب توست

رنج در ميان آدميان كمتر بود اگر ايشان

( خدا مي داند ز چه رو – با چنين سماجت به كمك نيروي تجسم)

خود را سرگرم نمي داشتند تا خاطرات نا گوار گذشته را فراخوانده ؛

زان پيش كه حتي دمي از حال را دريابند

سوء تفاهم و كاهلي گاه بيش از مكر و خباثت ، اشتباهات در دنيا را سبب مي شود

لااقل در مورد دوم بي شك كمتر دخيل اند

 

 

یوهان ولفگانگ گوته

با اندکی تلخیص و تصرف

+ نوشته شده توسط m در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 0:18 |

 

 

"زن هيچ وپوچ" زن اروپايي هم نيست ،

 زني كه "همسر" يك خانواده ي برابرومتشابه هم اند وهر دو دربيرون كار مي كنند ودردرون خانه خانه داري ؛ وقتي دختربود ، درست مثل پسر، آزاد بود وازهمه چيز

برخوردار ودرجامعه رشد كرد ودربرخوردها تجربه اندوخت وهمه چيزرا ديد وهمه تيپ راشناخت ، راهها وبيراهه

  وتفريح كرد وتحصيل   وآشنايي را كتاب و انديشه ودرس زندگي و تخصص كار ورسيدن به استقلال اجتماعي ودرآمد مستقل اقتصادي وسپس انتخاب رفيقي به نام شوهر و"شريك زندگي ".

 

زن "هيچ و پوچ " زن خانه دار هم نيست ،

زني كه درخانه ي پدر فقط بزرگ شده است ودرخانه ي شوهر خانه داري مي كند ، شوهر داري وبچه داري وآشپزي و اداره ي داخلي زندگي .

زن "هيچ وپوچ"

همين زن خانه نشين است كه فقط به درد كارخانه داري مي خورد وبچه داري . اما چون امكانات مالي دارد كلفت وآشپز ونوكر ودايه استخدام

مي كند واين ها خانه داري مي كنند وبچه داري واو زن خانه داري مي ماند كه خانه داري نمي كند . چون روستايي نيست درمزرعه توليد كار

نمي كند ؛  ؛ چون اروپايي نيست كارخارج ندارد ؛ چون تحصيلكرده نيست فكرنمي كند ؛

چون سواد ندارد كتاب نمي خواند ونمي نويسد ؛ چون نياموخته صنعتي وهنري ندارد وچون دايه دارد بچه شيرنمي دهد؛ ؛ وچون كلفت گرفته خانه داري ندارد ؛ چون پرستاردارد بچه داري نمي كند ؛ چون آشپزدارد غذا نمي پزد

.

پس اين چه جور موجودي است ؟

 پس اين موجود زنده چي كارمي كند ؟

 چه نقشي دراين دنيا دارد ؟

 هيچ !

مگر مي شود زني جزء هيچكدام از تيپ هاي موجود شرق وغرب ، قديم وجديد نباشد ؟

نه زن مزرعه ، ، نه زن اداره ، 

 ، نه زن مدرسه ، نه زن بيمارستان ، نه زن هنرونه زن علم و كتاب وقلم  

 

آخراينها كارشان چيست ؟ اينها ؟ "خانم خانه"اند .  مصرف وفقط مصرف .

وقتشان را چگونه مي گذرانند؟

وقتشان را ؟

 اتفاقا ً خيلي هم مشغولند وشب وروز گرفتار،

 ً چه مي كنند؟

، حسدورزي ، تظاهر، تجمل، رقابت ، تهمت، تكبر، ادعا ، خودنمايي، ناز، ادا، عشوه، ، دروغ.

هميشه ، مي توانست اين "خلأ" وحشتناك عمروپوچي وجودش را پركند؛

هفته اي يكبارسميناري بود تا بنشينند وهريك ازبزرگترين وافتخارآميزترين حادثه ي زندگي  ، به راست يا به دروغ 

 ، براي هم حكايت كنند وفخرفروشي ها وخيال پردازي ها  

 ! شگفت اين كه همه نيزبه بي پايگي اين تظاهرات واقف اند اما چون هريك ، به نوبه خود ، چنين نمايشي را دارد ، هركدام

دروغهاي ديگري را با هيجان واعجاب ودلبستگي دقيق وابرازاحساسات گوش مي دهد وباور مي كند تا هنگامي كه نوبت خودش مي شود

وامروزهبه جاي آن ها ،"انجمن هاي زنان" درنام ها ي مختلف باز

شده و خانم ها را در درون خانه ها به اين حمام هاي سرد بي آب وبي بخارزنانه مي خواند .

پارتي هاي شبيه مذهبي با مذهبي قديم هم ديگر دارد جمع مي شود ؛ سفره هاي نذري وروضه هاي فصلي ومجالس عقيقه وقرباني وزايمان و

آش پشت پا وفعاليت هاي عروس يابي وصيد داماد و غيره وغيره - كه وي درزير پوششي از مذهب با سنت ورسم ، تنهايي وبيكاري خود را

كتمان مي كرد وبه او احساس يكنوع مثبت بودن وفعاليت ومسئوليت وبيا وبرو وكشمكش وقيل و قال وحساسيت وطرح ونقشه  وهدفهاي

دروغين مي بخشيد وبه او مجال نمايش زيبايي ومد وتوالت وجواهر ومفاخرخانوادگيش را مي داد - كم كم ازرنگ ورونق مي افتد ؛ خانم هاي

جوان تر ديگر به زور و رودربايسي درآن مجالس شركت مي كنند ودراين جمع قافيه ي نچسب وخنك وغريبه اي به خود مي گيرند وپيداست

كه در جستجوي فرارند.

اما دختر اين خانم - كه متعلق به نسل وفصل ديگري است -دريك "عالم برزخ" زندگي مي كند . برزخ به دومعني . اين عالم "خانم بزرگ" براي

او مجموعه اي از حماقت ها ي مرسوم ومجسم است و سربنديهاي زشت خفه كننده !

دوره ها وجلسه ها وسفره ها او را مي خواهند درعصربوق نگهدارند و براي اوكه كتاب وترجمه ورمان وآثارادبي امروز و هنرمطرح است و

كم وبيش ، روح فرهنگ جهان را حس كرده است ودرمدرسه ، بويي ازدرس و دانش وپيشرفت استشمام كرده ، خطبه ها ي سرسفره ها و

روضه هاي زنانه - كه غالبا "مداحهاو روضه خوانهاي بي سواد را خبر مي كنند -وبه خصوص دنباله هاي خسته كننده ي آن قابل تحمل نيست .

مي خواهد بگريزد . اما به كجا؟

 صداي دعوتي كه او را درقطب مقابل به خود مي خواند ازپارتي ها است و سورپريزها وبارها و

كلوب هاي شبانه كه عده اي كه او را تنها به عنوان يك "شكارمفت جنسي" مي نگرند، انتظارش را مي كشند.

اما وي مي خواهد به شخصيت انساني وبه ايمان واخلاق وفاداربماند

ولي مي بيند كه آنچه مادروپدر وعمو و ملاي محل ، به نام دين واخلاق وشخصيت وعصمت وتقوي  و....،‌به او عرضه مي كنند كلكسيوني

است از"نه" ، "نرو" ، "نكن" ، "نخوان" ، " نبين" ،  "نگو" ، "نشناس" ، "ننويس" ،‌"نخواه" ،‌"نفهم" . 

مي بينيم كه مادر دريك نوع  "پوچي وعبث مرفه" زندگي مي كند ؛ نه هدفي ، نه مسئوليتي ، نه فلسفه ي زندگي ئي ،‌ونه معناي بودني ........

پول دارد ودرد ندارد . وهيچ مايه اي خلأ عمرش را ، درشبها وروزهاي مكرر خانه اش را پرنمي كند؛ ناچاربه خريد بيرون مي زند ودرزير

چادر، كمبود نمود وجلوه اش را با تفنن وافراط درجواهروتوالت وتنوع وگران خريهاي اعجاب آوري كه دراو و ديگران هيجاني ايجاد كند

جبران مي كند .

اما دخترش ، اين عجايب تكانش نمي دهد ، اودر هواي ديگري نفس مي كشد ؛ او همچون عروسك كتاب دوم دبستان ، ميان دو بچه ي ريش دار

نفهم گيركرده است وهركدام او را گرفته اند و به سختي به سوي خود مي كشند تا عروسك تكه تكه مي شود ، وله ومتلاشي مي شود .

ومي بينيم كه مي شود وشده است !

 

 احساس مي كند كه گويي او ، تنها به جرم دختر بودن، يك "جنس قاچاق خطرناكي " است كه بايد درگوشه ي خانه مخفي بماند تا يك "قاچاقچي محرم " بيايد واو را به حرامسراي خودش ببرد ودرآن جا ، تنها صحنه ي جولان وجودش فاصله ي مطبخ وبستر باشد ،  كه به او فلسفه ي وجودي مي دهند و أقا، حتي دراحساسات مذهبي وجلسات ديني اش او را شركت نمي دهد ؛

 

 

برگرفته از كتاب "زن"

اثر علي شريعتي با تلخيص

 

 

      .

+ نوشته شده توسط m در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 1:17 |

Talash kardam be to anche ra enteghal daham ke nemitavan enteghal dad

 

Faghat kasi mitavanad ke ba to dar daronat sahim bashad

 

Banabarin  agar be razi pay borde basham ke to ba an na ashena nabashi

 An ghah az kasani khaham bod ke zendegi mavahebe khod ra be anha ata karde ast va be anha ejazey hozor dar arshe sepid ra dade ast

 

Ama  agar be  razi pay borde basham ke vijhe man va tanha daron man bashad

 

Anghah  in name ra be atash bespar

 

 

+ نوشته شده توسط m در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:29 |