تبليغاتX
روشنی را بچشیم
be yadash be yariash
آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:1  توسط m  | 

هميشه وقتي منع مي شي تو ي هر كاري

 برات

روياي شيريني مي شه كه ممكنه تا مدت ها برات ناشناخته باقي بمونه

 

به محض اينكه فرصت انجامشو به هر طريقي پيدا مي كني شيريني اش رو از دست مي ده

مزه مزه  كه مي كني مي بيني هيچوقت  شيرين نبوده

 

يادمه خوابي كه ماه ها برايش نقشه كشيده بودم چطور بعد از بيداري پشيمونم كرد

و مسافرت هام

بيش از بيش  اميالمو سركوب كرد  

 

تقريبا تمام خوشي از دست رفته بود

 

وقتي فرصتش هست تنها همون لحظه فقط اون موقع

 

اگه بزاريش بر

 ممكنه براي هميشه تمام احساسشو با خودش ببره

 

اونوقت حتي بعد از گذر مدت ها بر نمي گرده

 

 و تو مي موني با همه سردي كه بيش از اين منع شده بودي

 

 

  مصلحت هاي اجباري هيچ و قت بي دليل نيستند  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:32  توسط m  | 

سه سال پيش

وقتی اومده بودم برای دیدن مجمع فدا با همه ی بچه هاش َ

آدم هایی دیدم با یه عالمه شور ُ نشاط و امید

دو  سال پیش

نویدها کمی رو به افول می رفت اما کسی جرئت پیاده شدن نداشت

دودلی می رفت که راهش رو تو دل تک تک بچه ها باز کنه

 

یک سال پیش

راستی پارسال چی شد ؟

و امسال

من بچه هایی دیدم  هر چند مصمم اما

خسته ِ شکسته و نا معلوم

انگار سالهاست از عمرشون گذشته

چی شده ؟

اون همه شور و سرزندگی  کجا رفته ؟

کی این کارو کرده ؟

من نمی دونم

اما اومده بودم 

یکی بهم گفت :

همیشه دیر می رسیم و سهم ما را دیگران خورده اند

یادم رفت بهش بگم من از اول هم سهمی نخواستم

فقط  انگار یه چیزی کمه ......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:27  توسط m  | 

بايد  زودتر از اين رنج آشنايي رو بر خودم هموار مي كردم

اينجا  ديگه ياري دهنده اي نيست

گاهي ناجور  مي خوام برگردم

شايد وا‍‍ژه اي بود كه به درد ديگران نمي خورد و

هيچ كس گنجكاوي گشودنشو نداشت

مانع از اين نمي شد تو جهل خودمون اصرار كنيم و

با اتكا به نفس داوري قاطعي  داشته باشيم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:50  توسط m  | 

رابطه هرگز خالق چیزی نیست

این می تواند چیزی را مجسم سازد که بیش از این وجود داشته است
بنابراین هرگز مسئولیت را برگردن دیگری میانداز

دیگری در بهترین حالت یاری می کند که جریانهای پنهان در دریای ذهن تو آشکار شود

(اوشو )

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:56  توسط m  | 

دلم برای خدا تنگ است

دلم برای جنگ های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت های کودکی

و ایستادن های مکرر پشت در دفتر

دلم برای معلم هایی که عاشقانه آزردنم

و عشق هایی که بی بهانه آزردم شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است

من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند

و تو هر شب دعا می کنی که فراموش کنی

خاطرات مان چه بلاتکلیف اند

برای اثبات بهترین بودنت چه باید کرد ؟

تا انتخابات قلب تو عادلانه برگزار شود

دیر زمانی است که سکوت کرده ای

عاشق طوفان پس از این آرامشم

چیزی بنویس

حرفی بزن

این بار نپرس

تو بگو چه خبر ..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:20  توسط m  | 

 

 

وعده هايي كه گاه و بيگاه تهديدم مي كنند از آغاز كه يادمه

تا حالا پشت سرهم اومدند گرچه برخي با سماجت هر چه بيشتر

روال منطقي زندگيم رو مختل كردند اما به مرور كنار رفتند

قدرت از آن اونهاست يا ضعف من

به هر حال ايستادگي بيشتري رو مي طلبه

ديروز كه براي تحقق روياهامون صراحت بيشتري نشون مي داديم ب

ا ساده دلي و بي تكلفي بهشون اعتراف مي كرديم

شادي نوخواسته اش رو از دست نمي داديم

امروز كه با ترس از دست دادن تصويرهاي ذهنمون طرفيم

 خودخواهي رو در آسيب مي بينيم نا خواسته تمام خوش بختي رو ضايع كرديم

و اين چنين لذت زندگي از دست مي ره

 

كجاييد نگراني ؟

هنوزم از دور وزوزتون به گوش مي رسه

اين توفيق مال عقل نيست

آدم هاي عاقل هر چند اندرزگرهاي خوبي هستند مايه اي از خودشون نمي گذارند

وقلب جز با دلايل قلبي مجاب نمي شه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:4  توسط m  | 

گاهی از اینکه بعضی موضوعات پیش پا افتاده اینچنین آزارم می دن

به شدت خشمگین می شم

انگار راه فراری نیست

گاهی ذهنت اونقدر مغشوش می شه که دلواپسی وحشتناکی برات رقم می زنه

همه ی چیزهایی که روزی بی اهمیت می خوندی

ناگهان بزرگترین دغدغه زندگیت می شن

نمی تونم منکر بشم کم کم دارم زندگی کردن اونا رو می پذیرم

گرچه همنشینی با اونا آزارم می داد

و شوخ طبعی های خشن و دور از نزاکت به شدت ناخوشایند بود

 

اما آیا همیشه وضعم بهتر از اونا بوده

آیا خیلی با اونا فرق داشتم

 

چقدر زمان طول کشید تا بدونم چقدر زیاد نمی دونم

چقدر دیگه طول می کشه تا چیزهایی که نمی دونم رو بیابم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط m  | 


همه اومده بودن
به گمونم عزا بود
اما هيچ وقت نفهميدم كي مرده بود

همه بودن
حتي بچه هاي فدا
فقط موسوي بود كه لباس سياه  پوشيده بود
و جعفري ها

و ندبه
به اندازه يك روز زمزمه مي شد
رنگي از اندو ه نبود
انگار همه راضي بودند و قانع
عطر هاي گرون قيمت جاي گلاب و گرفته بود
و شيريني ها
درست لحظه اي كه بي اختيار تحت تاثير قرار گرفتم
بلندم كردن و بردنم
كاشكي نمي رفتم
انگار خبر مردن آدمي كه فقط مي تونستم از
وحشت صورت ها عمق فاجعه ش رو حدس بزنم تاثيري بر نياميخته بود
فقط انگار محض خالي نبودن عريضه همه وانمود به تاسف مي كردن
انگار دونستن و رسوندن قدرت گرفته بود
ندبه تمومي نداشت
هوس بچگونه اون موقع چرا سر باز زده بود
اون انباري
و من چقدر دويدم
براي ديدنش
گرفته و مغموم بود
اون طرف مراسم ديگه اي بود كمي واقعي تر
بچه ها همه شاد بودن و بي خيال
ولي همه حواس پرتي كه بازي بود همه به نديدن زدن
بار ديگه كه بخوام بريم مشهد با هم مي ريم
.
همه رفتن
ندبه تموم شده بود
فقط چرا ماشين ها بوق مي زدن


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:18  توسط m  | 

vaghti sorodehaye delam bali shekaste darand

 

ghafiye ra bakhteam

 

vaghti engarehaye zehnam ta enteha sokhteand

 

va zamani ke avare bikasi dar shishehaye eynake badbini foro mirizand

 

zamanike nist anke bayad

 

va ghalbi ke az ebteda nabode

 

angah dar khiyabane tarakom midavam

 

va sokot hame ja ra fara migirad

 

khanjare yek goftan dideganam ra sorkhtar az yek shaghayegh karde

 

va khiyabane sokot miterekad

 

aseman gholgholeist

 

va man saket

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:21  توسط m  |